Mohammad مدیر سایت وضعيت: آفلاين 18 فروردين ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 112 امتياز: 7207 تشکر کرده: 22 تشکر شده 10 بار در 10 پست
محل سكونت: تهران
ارسال شده در: يكشنبه، 29 فروردين ماه ، 1389 20:03:05 موضوع مطلب: استفاده از فرصت
روزی جوانی ، به خواستگاری تنها دختر مزرعه دار ثروتمند منطقه رفت . این وصلت برای آن جوان ، فرصت بسیار خوبی را فراهم میکرد که یکجا به شهرت و ثروت و مکنت برسد . چیزی که بسیاری از جوانان منطقه آرزویش را داشتند . بنابراین آن جوان تمامی هم و تلاش خود را معطوف این امر خیر کرد ، از نحوه لباس پوشیدنش گرفته تا آمادگی کلامی برای پاسخ به سوالات خانواده عروس . اما بر خلاف انتظارش متوجه شد که پدر عروس اصلا به ظواهر امر اعتنائی نداشته و موافقت خود را با وصلت آن جوان اعلام نمود و فقط و فقط یک شرط را برای تحقق آن قائل شد و آن شرط این بود که فردا صبح آن جوان رفته و در مقابل اصطبل مزرعه ایستاده و دم یکی از گاوهائی که از طویله خارج میشوند ، را بگیرد
فردا صبح زود مراسم دم گیری شروع شد
در اصطبل باز شد ، آن جوان ، گاو نسبتا تنومندی را دید که بسرعت خارج شده و به سمت آبشخور پیش میرود . او خواست دم این گاو را بگیرد ، اما فکر اینکه زیر دست و پای حیوان مانده و آسیب جدی ببیند ، او را از انجام هر اقدامی منصرف کرد
برای بار دوم درب اصطبل باز شد ، اینبار گاومیش بسیار تنومندی که جثه اش دو برابر گاو قبلی بود و در حالیکه بشدت عصبانی بنظر میرسید ، از طویله بیرون آمده و بسمت آبشخور پیش رفت . جوان فکری کرد و دریافت که اگر کوچکترین تماسی با این حیوان وحشی داشته باشد ، ممکن است با حملات بی امان شاخ حیوان مواجه شود ، و از طرف دیگر آن گاو میش هم تا جوان را دید بر سرعت گامهایش افزود و به سمتش شروع به دویدن کرد ، بنابراین جوان چاره ای نداشت مگر اینکه فی الفور خود را پشت حصارها پنهان کند
در اصطبل برای بار سوم باز شد و اینبار جوان متوجه گاو لاغر و نحیفی شد که که از در خارج میشود . با خودش گفت : " آهان حالا وقتش رسیده که از تنها شانس باقیمونده استفاده کنم " بنابراین بسرعت به سمت حیوان رفت تا دمش را بگیرد ، اما با کمال تعجب دید که اینبار گاو اصلا دمی ندارد