Mohammad مدیر سایت وضعيت: آفلاين 18 فروردين ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 112 امتياز: 7207 تشکر کرده: 22 تشکر شده 10 بار در 10 پست
محل سكونت: تهران
ارسال شده در: دوشنبه، 24 خرداد ماه ، 1389 20:28:43 موضوع مطلب: حکایتی از عبید زاکانی
حکایتی از عبید زاکانی
خواب دیدم قیامت شده است.
هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟»
گفت: «میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند
خود بهتر ازهر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم !!!